«دروازهای بر پلهها» تازهترین رمان «لوری مور» این روزها سخت نظر منتقدان ادبی را جلب کرده است، او در سومین رمانش هم لحظههای جذابی را خلق کرده که درست به اندازه داستانهای کوتاهش میتواند مخاطب را بسیار تحتتاثیر قرار بدهد. قهرمان رمان «دروازهای بر پلهها» این بار شخصیت جوانی است که کمتر در داستانهای لوری مور به آن برخوردهایم. «تسی کلتجین» 20 ساله، در نخستین سفر هواییاش، با این دغدغه روبهروست که «چی میشه اگه کمبود اکسیژن تو کابین تا آخر عمر آدم رو اسیر فکرای بیهوده مالیخولیایی کنه؟» این تشویش و نگرانی شالوده بخش اعظمی از این رمان درخشان و دلهرهآور است.
تسی که از شهر دورافتاده و پرت دلاکروز به شهر دانشگاهی تروی آمده، آماده فروغلتیدن به خلسهای لذتبخش است، «همچون کشیشزادهای از قبیلهای در کلمبیا که در انسانشناسی فرهنگی دربارهاش خوانده بودم»، اما سر آخر این حس عمیق و آزاردهنده که دوران کودکی او را به «اینکه هستم» تبدیل کرده، تنها دستاورد اوست. او در حالی که کم و بیش سرگرم مطالعه درسهایی همچون آشنایی با صوفیگری و مطالعه درباره موسیقی متن سینمای جنگ است، در شهر پرسه میزند. غذاهای چینی مختلف را امتحان میکند و همه اینها روزمرگیهای او را خواندنی میکنند. داستان لوری مور در «دروازهای بر پلهها» چند ماه پس از حادثه 11 سپتامبر آغاز میشود، فاجعهای آنچنان «دور و نزدیک» که تسی درک وهمآلود خویش از آن را تنها میتواند به درک جمعیتی تشبیه کند که برای معنا بخشیدن به مونا لیزا گردن دراز میکند.
تسی بهرغم عدمتمرکز، تنهایی و خطر همیشگی انحراف از مسیر درست، در برابر سازشهای پرنیرنگ بزرگترها که همیشه به زعم او از قبیلهای دیگر هستند؛ از هوش، شهود و مقاومتی منحصر به فرد برخوردار است. وقتی سارا و ادوارد او را به عنوان پرستار بچه استخدام میکنند – آنها تنها نیمی از راه قبول سرپرستی یک کودک را طی کردهاند – سریعا با سکوت حاکم بر فضای خانه و عجیب بودن آن هماهنگ میشود، و بهطور غریزی از ترکیب شکستنها و مقاومبودنهایی که به حرکت آنها در مسیری که امیدوارند به بچهدار شدنشان بینجامد کمک میکند، آگاه است. تسی میگوید: «در کل، این صورت گرد و صاف نوعی حماقت را در من نشان میدهد که هیچ واکنش و واکاوی را برنمیانگیزد» و معتقد است «این پنهانبودن با مزایای بسیار، خودپرستی و بزرگنمایی اندوهباری همراه است». اما در پشت این چهره آرام، تسی همهچیز را میبیند. سرانجام، سارا و ادوارد دختری دورگه را به فرزندی میپذیرند و تقریبا بلافاصله او را به دامان تسی میگذارند تا بزرگش کند.
سارا، رستورانداری شیک و مُدپرست است که چهره بورش آنچنان جلا دارد که «به آزمایش اکسیداسیونی کنترلشده میماند»، برای فرزندش هر روز از رستوران غذا میفرستد تا نشان دهد به فکر اوست، ولی به تسی گفته در مواقع اضطراری با 911 تماس بگیرد و نه شمارهتلفن شخصی او. ادوارد نیز که عمدتا غایب است، تنها برخی اوقات برای ایجاد حس ناامنی برای تسی سروکلهاش پیدا میشود.
بوروکراسی عجیب و غریبی که در آمریکا برای به سرپرستی گرفتن کودکان وجود دارد یکی از خطوط اصلی این رمان به حساب میآید که نمیتوان آن را نادیده گرفت، در واقع لوری مور به سیاق همیشگیاش باز هم نقد اجتماعی را دستمایه داستانش قرار داده است. او از مادران بختبرگشتهای حرف میزند که ممکن است به هزار و یک دلیل فرزندشان را به امان خدا رها کرده باشند اما قانون آنها را نادیده میگیرد و لگدمال میکند.
سارای مادرخوانده میخواهد تسی را از اهمیت کلیدیاش برای خانواده مطمئن سازد، توضیح میدهد که او باید «از همان آغاز در هر شرایط و موقعیتی در کنار آنها باشد.» با این حال، با گذشت زمان، در مییابیم که وی بیشتر به دنبال عذر و بهانهای برای غیبت است نه یک پرستار بچه. در واقع سارا و ادوارد تنها انگار به این دلیل که این روزها پذیرفتن بچهای بیسرپرست به فرزندی در آمریکا مد شده است، تن به این کار دادهاند.
اما خود تسی هنوز کودکی بیش نیست، و از اینکه به اِمی غذا بدهد یا او را با خود به دیدار دوستجدیدش، رینالدو ببرد لذت میبرد. مور از رابطه تسی با والدین خود نیز بهرهای استادانه و دردآور میگیرد، رابطهای که به آرامی و در سکوت به سمت پریشانی و گسستگی میرود. تسی که مرتباً به اشتباه او را مادر امی میپندارند، تا حدودی نقش دختر سارا و ادوارد را نیز ایفا میکند؛ آنجا که تلاش میکند با لطیفه و شوخی دلشان را بهدست بیاورد، و با یک «به نظر خوب میآد» گفتن ساده نگرانیهایشان را بزداید. بخشی از قصد مور از بیان این روایت این است که نشان دهد تنها عده کمی از ما میتوانند والدین خوب، یا فرزندان خوبی باشند و چطور تلاشهایمان به خودمان بازمیگردد یا نتایج عکس دارد، و با چه شرایط ناگزیری روبهرو میشویم.
در اندیشه تسی، واحد خانواده، هرچند موقت به «تیمی از نجاتدهندگان و تخریبچیان» تبدیل میشود و «من خواه ناخواه بخشی از آن هستم و باید نقش خود را ایفا کنم.» ولی مور، پا را فراتر از مورد خاص پذیرش فرزندخوانده، یا ترکیب نژادی در جامعه معاصر آمریکا میگذارد و حتی از جزئیات زندگی شخصیتهای داستانهایش و خصوصیات فردی آنها نیز فاصله میگیرد. با فاش شدن طرح داستان – آنگاه که برشهای بزرگ و ناشناخته تاریخ عیان میشوند، و فجایعی هولناک رخ میدهند – دروازهای بر پلهها، به عواقب رویدادها و ناگزیر بودن حسرت و پشیمانی شخصیتها نیز میپردازد.
مور در این رمان با رگههایی از هزل روایت خود را شروع میکند، و پس از اینکه با آن توهمات و افکار مالیخولیایی و مارپیچ بیانتهای کلمات، فریبمان میدهد و استادانه در داستانی کم و بیش متعلق به این عصر غرقمان میکند، به نظر میرسد از غریب بودن تراژدیهایی که در زندگی شخصیتهایش میجوید و جسارت خواننده در مخالفت آشکار با خودسری آگاهانهای که در نوع نگاه او موج میزند، لذت بسیار میبرد.
برخی اوقات، این قمار خطرناک به زشتی میزند و او موقتاً کنترلاش را بر داستان از دست میدهد. ولی همواره نوعی سازش ناپذیری در نثر او – که در برابر طمع پایانی که استادانه گره خورده و بسیار مقاوم است - وجود دارد؛ خشونت روایت در پایان که در حد اعلای توان و قدرت خود قرار دارد. تسی سرآخر نتیجه میگیرد که «زندگی تحملناپذیر است، ولی با این وجود همهجا تحملاش میکنند.» تعهد نویسنده برای ترسیم این ناممکن روزمره در قدرت کلام و سبکی ریشخندزنانه نوشتارش؛ طنینانداز شده است.